#ضربه_نهایی_پارت_258

سراج دست جلو امده ی اورا کوتاه فشرد ودست خود را عقب کشیدو خیلی سرد گفت
_به نوعی توفیق اجباری درسته پدر ؟!!!
هاتف قهقه ی بلندی سر داد به سمت بار حرکت کرد و در میان خنده پرسید
_هنوز هم مثل قدیم شامپاین ؟!
سراج پوزخندی تلخ زد . عجیب نبود که پدرش بعد از گذشت سال ها به خاطر داشت او در طی روز فقط نوشیدنی سبک می نوشید تا
هوشیاریش را از دست ندهد .هرچند مدت ها بود که انقدر تلخی روزگار را چشیده بود که دیگر هیچ تلخی قادر نبود او را در دنیای
خود غرق کند . به تکان سری بسنده کرد وروی مبل راحتی نشست . دور تا دور اتاق را از نظر گذراند ونگاهش لحظه ای روی قاب
عکس کوچکی که روی میز بود ثابت ماند وابروهایش در هم گره خورد .چقدر چهره ی مادرش در آن پیراهن سبز یشمی با موهایی که
از از بالا ساده بسته بود زیبا به نظر میامد . نگاه دلتنگش در چشمان مادرش قفل شد . نگاه دریایی با دنیایی از حرف که اوبسیار دیر
متوجه آن شده بود !!! وزمانی توانسته بود حرف نگاه مادرش را بخواند که بسیار دیر شده بود واو برای همیشه دیده فرو بسته بود.
نگاه پر اخمش را با سرعت از عکس گرفت وفشاری به دست های مشت شده اش وارد کرد تا بتواند خشمش را کنترل کند و روی قولی
که در شب اخر به مادر نگون بختش داده بود بماند .
وحرمت مردی که خواسته ویا ناخواسته نام پدر اورا یدک می کشید حفظ کند
هرچند که او نه لایق همسری بود ونه پدری ونه حتی لایق عنوان مرد بودن !!!
هاتف که مسیرنگاه او را تعقیب کرده بود متوجه ی دگرگونی حال او شد و از دست خویش خشمگین شد که چرا قبل از آمدن سراج
فکری به حال عکس نکرده بود !!
نفسش را به بیرون فرستاد سپس
جامشامپاینی که در دست داشت را مقابل او قرار داد و در سکوت به سمت میز حرکت کرد . اجیل خوری برنجی را که داخلش چهار
مغز اجیل بود برداشت وبه عنوان مزه روی میز مقابل سراج قرار داد .
ودر حین نگاه کردن به مشت دست او ، خود مقابل تنها پسرش نشست .

romangram.com | @romangram_com