#ضربه_نهایی_پارت_257
سراج داده بود تا مورد ریشخند وتمسخر او قرار گیرد
حتی خود او هم دلیل این همه بی قراری قلب وشوری احساس برانگیخته شده اش را نمی دانست .سکوت که طولانی شد
اب دهانش را قورت داد وقبل از اینکه بخواهد حرفی بزند سراج خنده ای بلند سرداد و با زیرکی گفت
_شاید چیزی که باعث اینهمه شوریدگی وبی قراری در قلب تو شده همین چارچوب آغوش منه درسته ؟
قیافه ی سرمه در آن لحظه بی نهایت خنده دار شده بود و کل خشم ودرد سراج را تبدیل به دود کرد وبه هو ا فرستاد چشمکی به
اوزد وبا شیطنت ادامه داد
_به هرحال تو یک دختری ومن مردی هستم که آرزوی هر دختریم و
سرمه دیگر منتظر نماند تا اوجمله ش را کامل کند با کف دست وباتمام نیرویی که داشت به سینه ی او کوبید و باسرعت از آن فاصله ی
کمی که بینشان افتاد خود را بیرون کشید. سپس با همان دست محکم به تخت سینه ش کوبید وباصدای بلندی که از شدت خشم می
لرزید گفت
_من این قلبی که بخواد روزی واسه کسی مثل تو بی قراری کنه رو خودم ازقفسه ی سینه بیرون می کشمش شک نکن !
سراج تاک ابرویی بالا انداخت .بی اراده لبخندی زد وگفت
_ومن منتظر آن روز خواهم بود
سرمه که دیگر بیشتر از این بحث را جایز نمی دانست نگاه خشمگین خود را از نگاه رقصان او گرفت و بلافاصله وبه سمت اتاق خوددوید
سراج با اخم وارد سالن نشیمن عمارت پدرش شد و مستقیم به سمت اتاق کار او حرکت کرد .
نمی دانست این بار پدرش چه نقشه ای کشیده است .
پشت در اتاق که رسید تقه ای به در وارد کرد ومتعاقب آن در را گشود ومنتظر اجازه ی ورود نماند .
هاتف که به این برخورد عادت داشت از جای خود بلند شد .با لبخندی پهن به استقبال او رفت وباصدای بشاشی گفت .
_سلام پسر فکر نمی کردم دیدار بعدیمون به این زودی باشه !!!
romangram.com | @romangram_com