#ضربه_نهایی_پارت_256

می توانست انعکاس چشم های ترسیده وگرد شده اش را در مردمک چشمان او ببیند .
برق زود گذری که از نگاه تیره ی او گذشت سرمه را به خود آورد ودر قالب همیشگی خود فرو برد .
بلافاصله دست اورا رها کرد وبا لحن ناخوشایندی زمزمه کرد
_وبه نظر خودت حرف کدوم به واقعیت نزدیکتره وقتی من رو در این چارچوبی که برام ساختی زندانی کردی ؟!
سراج که انتظار شنیدن همچین حاضر جوابی را نداشت به خنده افتاد و خیره در چشمان ستیزه جو او گفت

_جواب متقاعد کننده ای بود دزد کوچولوی متملق!
در حقیقت اگر کمی دیگر بازی در نقش یک دختر احساسی ونگران را ادامه می دادی به شناختم نسبت به تو شک می کردم!
ابروهای سرمه باشنیدن این جمله بلافاصله در هم گره خورد
لحظه ای تامل کرد . سپس نگاه بی پروایش در چشم لب و سینه ی سرمه چرخی زد و گفت
_به نظر من چشم ها آینه ی حقیقت وجود یک انسانن بر خلاف زبان آنها!!
سرمه با تردید گوشه ی لبانش را زیر دندان کشید طرز بیان ونگاه او به طرز عجیبی مشکوک بود و او دیگر با این طرز نگاه این مرد
خوب اشنا شده بود !!
سراج لبخندی محو روی لب نشاند و پس از لختی سکوت نگاهش را به سینه ی اودوخت و با بدجنسی چشمکی ریز تحویل او دادو ادامه
داد
_واما این قلب !
بعید می دونم بخاطر ترس از این چارچوب تا این حد شلوغ بازی در بیاره !
نظر تو چیه هوم ؟!
نگاه سرمه سراسیمه به سمت قلبش به پایین چرخید که چگونه خود را به در ودیوار قفسه ی سینه اش می کوباند
چون بارقه ای از خنده را در نگاه مرد دید تا ته خط را خواند.این قلب بی جنبه با آن کوبش های بی وقفه ا ش بهانه ی خوبی را دست

romangram.com | @romangram_com