#ضربه_نهایی_پارت_255
سرمه سریع نگاهش را از اودزدید
_عجیبه !!!
سرمه زیر چشمی نگاهی به او انداخت ومنتظر ادامه ی جمله ی او ماند.
سراج با طمانینه وآرامش خاصی دستش را پایین آورد وچانه ی سرمه را میان انگشت اشاره و شصتش گرفت و اورا وادار کرد تا نگاهش
را به او بدوزد
سپس ریشخندی زد وگفت
_حرف زبونت با نگاهت کاملا مغایرت داره !!!
زبونت میگه نگرانمی !!
واما نگاهت ....
سپس لبخند جای خود را به ریشخند کنج لبش داد
_اما اون چشمهای تیله ایت انگار من رو به دوئل دعوت می کنه و به خونم تشنه س !!
ومن باید حرف زبونت رو گوش کنم یا چشمات رو ویا ..
لحظه ای تامل کرد .سپس چانه ی او را رها کرد و انگشت اشاره اش را از چانه وگلوی سفید وکشیده ی او پایین کشید وروی قلب او که
وحشیانه خود را به قفسه ی سینه اش می کوباند نگه داشت
سرش را نزدیکتر برد وبا شیطنت نامحسوسی باحرارت لب زد ویا قلبت رو ؟!!!!
چیزی در قلب سرمه فرو ریخت . نگاهش پایین افتاد وروی انگشت او روی سینه ش ثابت ماند !!!
_هوم کدوم رو ؟!
سرمه تکانی به خود داد . آب جمع شده در دهانش را به سختی پایین فرستاد
دست سرد وبی حس شده اش بالا آمد وروی انگشت سراج نشست وآن را ازسینه اش جدا کرد
.التهاب وشوری بی سابقه ای رادر دل خود احساس می کرد .
romangram.com | @romangram_com