#ضربه_نهایی_پارت_251
بی شک عقلش را از دست داده بود !!
در حالیکه نفس در سینه ش حبس شده بود روی نوک پا و بی صدا به سمت حمام رفت .
گوشه ی درایستاد وبا احتیاط از لای در به داخل سرک کشید .
اولین چیزی که دید
کف سرامیک حمام بود که مملو از خون شده بود نفس حبس شده ش مهار شد.
گوشه ی لبش را گزید ومجدادا چشم چرخاند وسراج رادید که لب وان نشسته و بی اهمیت به خونی که از دستش می رفت سرش را
گرفته بود ومی فشرد .
برگشت وهنوز اولین قدم را به سمت در برنداشته بود که مجدادا تردید و دودلی سراغش آمد و کلافه ایستاد .
بار دیگر نگاه اشفته اش را به سراج دوخت
نمی توانست او را در این وضعیت تنها بگذارد وبرود.از طرفی هم کاری از دست او برنمیامد .
شاید بهتر بود خدمتکاری را صدا می زد تا او دکتر را خبر کند.
با این فکر چرخید
اما هنوز قدمی برنداشته بود که صدای دورگه وگرفته ی سراج راشنید و پاهایش روی زمین دوخته شد .
_نزار فکر کنم یه دزد کوچولوی منحرفی که پشت در حموم کمین می کنی !!
سرمه مبهوت زده به سمت حمام برگشت ونگاهش قفل نگاه سراج شد که خیره اورا تماشا می کرد .
اندیشید
او چطور متوجه ی حضورش شده بود .
او که کاملا بی صدا وارد اتاق شده بود وبدتر از آن این که سراج حتی به سمت در حمام نگاهی هم نینداخته بود .
این مرد زیادی تیز بود وسرمه او را دست کم گرفته بود
romangram.com | @romangram_com