#ضربه_نهایی_پارت_250
وبعد ازرفتن او بود سرمه تازه از اینه ی شکسته ی کنسول متوجه لکه های خونی صورتش شد .
لکه های سرخ خون را دید وحالت تهوع بهش دست داد .سریع
پشت آستین لباسش، را چندین بار محکم روی صورتش کشید وان لکه هارا پاک کرد .
هنوز هم از درون احساس لرز می کرد .
چشمانش را بست و
تصویر خونی مچ دست زخمی سراج لحظه ای در پشت پلک های بسته ش شکل گرفت .
بلافاصله چشمانش را باز کرد و لعنتی زیر لب فرستاد .
و ناخواسته به پله ها چشم دوخت .
اما بلافاصله نهیبی سر خود کشید
و خشمگین از دست خویش سری تکان داد و زمزمه کرد
_حال آنمرد هیچ ربطی به من نداره
تا جایی که حتی می تونه بره وبمیره
سپس با احتیاط از کنار خرده شیشه ها عبور کرد واز پله ها بالا رفت.
در راهروی طبقه ی دوم ، در حین عبور از مقابل اتاق سراج لحظه ای ایستاد و نگاه سرکشش به سمت داخل اتاق سراج چرخید .
_لعنتی
صدای بلند وگرفته ی سراج را که شنید
زبانش را روی لبانش کشید و بی اختیار به سمت اتاق او قدم برداشت .
گویی اختیار پاهایش در دست او نبود .
ضربان قلبش بالا رفته بود و می توانست به راحتی صدای آن را بشنود . وسط اتاق که رسید با تردید ایستاد و اطراف را از نظر گذراند .
از درنیمه باز حمام ، حدس زد سراج داخل حمام است خواست برگردد اما حسی مانع از برگشتنش شد .
romangram.com | @romangram_com