#ضربه_نهایی_پارت_249
مشت دست خونی ش که فشرده شد
گوشه ی پلک راست سرمه بادیدن خونی که ازورای دست مشت شده ش می چکید شروع به پریدن کرد .
شک نداشت اگرمشت اوبا آن سرعت روی صورتش کوبیده می شد در خوش بینانه ترین حالت بینی ش می شکست !!!
سوای آن، برای لحظه ای از گفتن آن حرف از خود احساس شرم کرد وقلبا بابت آن متاسف شد .
این آن تربیت و ادبی نبود که آنا وپدرش به او آموخته بودند و او ناخواسته تمام تربیتش را زیر سوال برده بود .
به سختی دهانش را گشود و زمزمه کرد
_من ...من
هرکاری کرد زیر آن نگاه ، نتوانست جمله ش را کامل کند .
سراج نگاه آتشینش را از او گرفت و کلافه نفسش را بیرون فرستاد تا شاید از شدت خشمش کاسته شود .
به حدی عصبانی بود که حتی آن مشت وآن دست زخمی هم ذره ای از شدت خشمش نکاسته بود .
خواست از کنار سرمه عبور کند که دست او کمی بالاتر ازمچ دست زخمی ش روی ساعدش نشست
نگاه پر از اخمش از دست سفید و سرد سرمه تاصورتش بالا آمد و چون حلقه ی اشک جمع شده در چشمانش را دید لحظه ای
جاخورد .
سرمه این دفعه سنگینی نگاه اورا تحمل کرد ولب زد
_ فقط بابت اون حرفی که در مورد ..درمورد مادرت زدم متاسفم
سراج پوزخندی زد وخواست دستش را عقب بکشد که سرمه آن رافشرد وبانگرانی که برای خودش هم عجیب بود گفت
_دستت بد زخمیه باید خرده شیشه هارودرآورد و..
سراج اجازه نداد تا جمله ش راکامل کند دستش را عقب کشید ودرحین رفتن خیلی سرد گفت
_ بهتره حموم بری !!!
romangram.com | @romangram_com