#ضربه_نهایی_پارت_248
هینی کشید .
نگاه وحشتزده اش ابتدا به سمت شیشه های فرو ریخته ی روی زمین وسپس روی خونی که باسرعت روی سرامیک می چکید خیره ماند
.قلبش دیوانه وار خود را به دیواره ی سینه می کوبید .
چنان ترسیده بود که
آب دهان جمع شده ش را نمی توانست قورت دهد
خون باسرعت هرچه تمام تر روی خرده شیشه ها وسرامیک پخش میشد .
بلافاصله سرش را بالا گرفت و نگاه آشفته ش را به دست زخمی او دوخت .خون باشدت از جای زخم دستش فوران می کرد .می توانست
حتی از بین آن همه خون جاری، خرده شیشه ها ی نوک تیز را که در گوشت زخمی ش فرو رفته بود ببیند .
لحظه ای با دیدن این منظره ی وحشتناک ، دستش را روی لبانش گذاشت وبرخود لرزید
به سختی سرش را بالاتر برد ونگاهش در نگاه خشمگین سراج گره خورد وباردیگر بند بند وجودش از آن نگاه لرزید .
سراج چون مردمک درشت شده ی چشمان ترسیده ی سرمه رادید از میان دندان های قفل شده ش به سختی غرید
_کاش دختر نبودی تا همین مشت تو دهنت کوبیده میشد تا بفهمی اسم مادر سراج تو هردهنی نمیاد !!!
تا بفهمی جایگاه مادر یعنی چی وچه حرمتی داره !!!
لحظه ای مکث کرد وعصبی دستی روی ته ریش گونه ش کشید وصدای زبری ش را سرمه شنید
_در ضمن من هیچ معامله ی دختری نمی کنم چه برسه دخترهای کم سن وطنی !!!
این جمله درگوشش زنگ خورد و صدای آن مرد در سرش اکو شد از او خواسته بود تا با او معامله ی دختر کند وسراج نپذیرفته بود .
هیچی باعقل جور درنمیامد .همه چیز بی نهایت مبهم و عجیب بود !!
اگر سراج درکار خرید وفروش دخترنبود پس آن دخترا ها که بودند وچرا به کویت آورده شده بودند!!!
نمی دانست دم خروس را باور کند یا قسم حضرت عباس را !!!
romangram.com | @romangram_com