#ضربه_نهایی_پارت_247
_همیشه فکر می کردم وبرام سوال بود که چجوری یکی می تونی این همه جونور باشه که حتی به دختر بچه هام رحم نکنه !!!
دخترای کم سن وباکره ی سرزمینش رو به عربا پیشکش کنه و ککش هم نگزه وامروز در نهایت به حواب سوالم رسیدم !!!
سراج چینی به پیشانی انداخت .
یک قدم دیگر به او نزدیک شد وآن اندک فاصله ی بین شان را نیز برداشت .
قد سرمه درست تا سینه های اوبود .
نگاه نافذش در قامت او چرخید
سپس با اخم وجدیت پرسید
_و اون جواب ؟!
سیبک گلوی سرمه از سنگینی وجذبه ی آن نگاه ، در آن فاصله ی نزدیک ، لرزید اما این ترسی که در جانش نشسته بود هم مانع از آن
نشد تا از ادامه ی حرفش منصرف شود
سرش را بالا گرفت . چانه ش را جلو داد ونگاهش را مجدادا قفل نگاه او کرد ولب زد
_پسر کو ندارد نشان از پدر!!
پوزخندش پررنگ تر شد وقتی آرواره های فک سراج را دید که می لرزد .
زبانش را روی لبانش کشید و بالذتی مالیخولیایی ادامه داد
چه خانواده ی اسم ورسم داری !!
از قدیم گفتن
حلال زاده به داییش می ره هرچند اگر واقعا تو این خانواده کلمه ی حلال معنا داشته وتو واقعا حلال زاده ....
_ساکت شوووو
هنوز از شوک آن صدای فریاد گونه خارج نشده بود
که با عبور برق آسای مشت سراج درست از کنار گونه هایش و صدای فروریختن مهیب آینه ی کنسول ، وبا پاشیدن خون روی صورتش
romangram.com | @romangram_com