#ضربه_نهایی_پارت_246

باصدایی که سعی داشت کمترین لرزش را داشته باشد خیره در نگاه او لب زد
_گفته بودی !!
سراج تاک ابرویی بالا انداخت و قبل از اینکه بخواهد چیزی بگوید
سرمه پوزخند ی تلخ زد وبدون اینکه به وحشتش اجازه ی جولان بدهد سرش را کمی جلو برد و خیلی شمرده وگستاخانه ادامه داد
_و گفته های تو کمترین اهمیتی برای من نداره !!!
جمله اش که تمام شد از نگاه به خون نشسته ی سراج لحظه ای قالب تهی کرد .
گویی از آن نگاه آتش می بارید .
صدای دندان های برهم ساییده ی سراج را در آن فاصله ی کم می شنید .
نگاه ترسیده اش از لب های او به دستانش کشیده شد
.مشت دستی که هر لحظه بیشتر از قبل فشرده می گردید زیادی رعب آور بود.
قلبش حالا دیگر برخلاف چند دقیقه قبل کند می تپید واحساس می کرد جریان خون در رگ هایش متوقف شده است .
اما سوای همه ی این حس هایی که داشت از اینکه سرانجام موفق شده بود این مرد همیشه خونسرد را خشمگین کند احساس خشنودی
ورضایت عجیبی می کرد .
سراج از میان دندان های قفل شده ش غرید
_ظاهرا زیادی در مقابل تو منعطف بودم که نتیجه این شده !! از این پس باید کاری کنم که هر حرف من برات حجت باشه وتمام !!!
سرمه پوزخندی زد و مجدادا نگاهش را قفل نگاه طوفانی سراج کرد وبا تمسخر گفت
_شک ندارم خواهی کرد!!
اما اینکه موفق بشی رو بعید می دونم !!!

سپس مجدادا خود را عقب کشید وبه کنسول تکیه داد وبا جرات ونفرت بیشتری ادامه داد.

romangram.com | @romangram_com