#ضربه_نهایی_پارت_245

باید اقرار می کرد برای اولین بار از دیدن او تا این حد خشمگین ترسیده بود .
سراج به رنگ پریده وعرق نشسته روی پیشانی او پوزخندی زد وسری با تاسف تکان داد . درست حدس زده بود واین دختر تنها کسی
بود که خط اورا نمی خواند وهمیشه از دستور های او سرپیچی می کرد.
سرمه با دیدن پوزخند کنج لب او ، باسرعت دهان نیمه بازش را بست و تکیه ی سرش را از ستون گرفت .از آن کمی فاصله گرفت واز
پشت ستون خود را بیرون کشید وسعی کرد جلوی کوبش بی وقفه ی قلبش را بگیرد .

چند قدم عقب رفت و با دیدن فک منقبض سراج ، ناخواسته مقابل کنسول سفید رنگ ایستاد.
لرزش زانوهایش دست خودش نبود .
نمی دانست چرا شنیدن صدای آن مرد تا این حد اورا آشفته کرده بود .احساس می کرد این صدا را قبلا بارها وبارها شنیده است . کلمه
ی موش کوچولو در ضمیر ناخوادگاهش با صدای بلندی چندین بار تکرار شد و صورت خشمگین ورگ های متورم گردن وپیشانی سراج
هم مزید برعلت شده بود که تا بند بند وجودش بلرزد .
سراج آن چند قدم فاصله راپیمود و درمقابل سرمه قرار گرفت . سپس از میان دندان های قفل شده اش با خشم غرید
_بهت گفته بودم که در اتاقت بمونی !!
تن صدایش ناخواسته بلند شد
_گفته بودم یا نه !!!!
صدای بلندش کمی از فریاد نداشت و وحشت سرمه را چندین برابر کرد .از پشت به کنسول چسبید وبا فشاری که به لبه ی کنسول وارد
کرد سعی کرد آرامش خود را در مقابل این مرد خشمگین حفظ کند .
در مردمک چشمان او می توانست چشم های درشت شده وترسیده ش را ببیند .
ناخن شصتش را وارد پوست دستش کرد
تا شاید با سوزش ،آن حالت ترس از نگاهش جداشود .نباید بیشتر از این خود را می باخت .

romangram.com | @romangram_com