#ضربه_نهایی_پارت_244
_ فقط می خوام بدونم چه کسی جرات کرده حرف های مارو گوش کنه همین !!
سراج مقابل او ایستاد و با اخم غلیظی گفت
_اینجا خونه ی منه پدر !!
پس هرکس هم این جرات رو کرده باشه طرف حسابش فقط من خواهم بود نه شما !!!
او خوب می دانست در این عمارت هیچ کس جرات همچین کاری را نداشت جز یک نفر !!!
هاتف مشکوک از پشت شانه های پهن پسرش نگاه دقیق دیگری به ستون انداخت.
با کمی دقت ودر آن فاصله ی کم توانست موهایی که از گوشه ی ستون بیرون زده بود را ببیند . فهمید کسی که پشت ستون مخفی
شده است دختر است و همین گیج ترش کرد دلیل این همه پنهان کاری پسرش را نمی فهمید .
دیگر بحث بیشتر از این را جایز ندانست .
پسر خود را خوب می شناخت و نمی خواست سر همچین موضوعی جنجال به پا کند .
به همین خاطر با اکراه لبخندی زد و دستی روی شانه ی سراج کوباند و در حین عقب نشینی با تمسخر گفت
_صلاح مملکت خویش را خسروان داند !!
در هرصورت مطمئنم تو حساب این موش کوچولوی فوضول رو خودت کف دستش میزاری !!
مجدادا نگاهی به ستون انداخت وبا خشمی نامحسوس به آن اشاره ای کرد وبا کنایه ادامه داد
_این بار که نشد حرف بزنیم
پس بهتره من برم تا در یک وقت دیگر ویک جای بهتر با هم حرف بزنیم !!
سراج حرفی نزد وفقط به تکان دادن سرش بسنده کرد .
سرمه با رفتن آن مرد نفس حبس شده ش را به آرامی بیرون فرستاد اما قبل از اینکه بخواهد نفس تازه ای بکشد چهره ی خشمگین
سراج را مقابل خود دید ودهانش باز ماند ونفس کشیدن را برای لحظه ای فراموش کرد .
نگاهش در نگاه ترسناک و نافذ او دودو زد .
romangram.com | @romangram_com