#ضربه_نهایی_پارت_243
با این فکر فکش فشرده شد و رگ های گردنش متورم شد .
سراج که رد نگاه اورا زده بود لحظه ای به ستون خیره شد و جرقه ای در سرش زده شد . باتردید پرسید
_چی شده پدر!!!
امیدوار بود چیزی که به فکرش خطور کرده بود درست نباشد وپشت آن ستون سرمه نباشد .
هاتف انگشتش را به نشانه ی سکوت روی لبانش گذاشت و از جای خود بلند شد و ایستاد .
سرمه در حالیکه تپش قلبش به شدت بالا رفته بود خود را کامل پشت ستون کشید ونفسش را درسینه حبس کرد .
دست سردش را روی قلبش قرار داد وسعی کرد جلوی کوبیدن آن را بگیرد .
علت این همه آشفتگیش را نمی دانست
او در شرایط بسیار بدتر از این هم قرار گرفته بود .اما هیچ وقت تا این حد حالش منقلب نشده بود .
از رد نگاه آن مرد که متوجه شده بود پدر سراج است به سمت ستون وسکوت ناگهانی حاکم درسالن ،متوجه شد حضورش لو رفته
است .
آب دهانش را به سختی قورت داد وسریع اطراف را از نظر گذراند
تا شاید راه نجاتی پیدا کند اما تنها چیزی که در نزدیکی او قرار داشت همان گلدان بزرگ بود که بی شک زیر نگاه آن ها نمی توانست به
آن سمت خیز بردارد .
تردید نداشت اگر این بار گیر سراج میفتاد او با توجه به هشداری که داده بود به همین راحتی از او وخطایش نمی گذشت.
صدای قدم های محکمی که درسالن پخش شد راشنید و وحشتزده خود را بیشتر به ستون چسباند و هرچی دعا بلد بود در دل فرستاد
صدای بلند سراج را شنید وقلبش هوری پایین ریخت
_پدر !!
هاتف به اجبار ایستاد و خیره در نگاه پراخم ونافذ سراج با چشمانی ریز شده گفت
romangram.com | @romangram_com