#ضربه_نهایی_پارت_242
_من هرگز برای کسی معامله ی دختر نمی کنم !!
شما که کم آدم نداری و کم معامله نمی کنی پس الان مشکلتون چیه دقیقا !!
هاتف اندکی خود را به سمت او کشید و قاطعانه گفت
مشکل من اینه که دلم می خواد پسرم پیش خودم باشه تا دست راسته داییش !!!
همه ی دارایی واموال من یعنی هاتف کبیر، برای توست سراج !!!
و آن وقت تو !!!
احمقانه ست سراج احمقانه س !!
لحظه ای تامل کرد خود را به سمت سراج جلو کشید و با غیض ادامه داد
_من پدرتم سراج وهیچ چیز این واقعیت رو تغییر نمیده!!
پس بهتره کینه ی شتریت رو فراموش کنی و برگردی پیش خودم پسر !!!
سراج کلافه از پافشاری پدرش دستی روی ته ریش صورت کشید پوزخندی زد وگفت
_ عجیبه این بحث های تکراری وشنیدن جواب های تکراری تر شما رو خسته نمی کنه !!!
هاتف با اندوه گفت
_فراموش کردن گذشته کارسختی نیست
تو برگرد ومن قول میدم همه چی رو جبران کنم پسر فقط ...
هاتف لحظه ای سکوت کرد
احساس کرد سایه ای را پشت ستون نزدیک به پله ها دید
مطمئن بود چشمان تیز بین وعقابی ش اشتباه ندیده است
بی شک کسی مکالمه ی آن ها را استمراق سمع می کرد وآن کس حتما دست نشانده ی یاشار بود .
romangram.com | @romangram_com