#ضربه_نهایی_پارت_241
خدمتکار جوانی وارد سالن شد وبلافاصله مشغول پذیرایی شد .
بعد از رفتن او هاتف لبخندی معنادار زد و گفت
_یچیزایی شنیدم پسر
سراج تکیه اش را به پشت مبل داد وپوزخندی کنج لب راستش را کمی به سمت بالا متمایل کرد
پدرش حرف نزده می دانست چه می خواهد بگوید .
او خیلی خوب این مرد را که از قضا پدرش بود می شناخت
هاتف با تمسخر دستانش را بهم کوفت و ادامه داد
_یاشار زده تو خط معامله ی دختر با عربا وامیرا و جالب تر این که پسر من ، این معامله ها رو انجام میده
سراج لبخندی محو روی لب نشاند . همانطور که حدس زده بود پدرش از کوچکترین موقعیتی برای درهم کوباندن او نمی گذشت .
هاتف جرعه ای از شربتش را نوشید تا بتواند خشمش راکه هر لحظه امکان داشت بترکد کنترل کند.
ظاهر خونسرد و بی تفاوت سراج او را عصبی تر می کرد !!
_وتو من رو ترک کردی بخاطر معامله های دختری که انجام می دادم !!!
اما برای یاشار خودت شخصا دختر معامله می کنی !!!
سراج تاک ابرویی بالا انداخت.
از چهره ی برافروخته ی پدرش می توانست به عمق خشم او پی ببرد
و دیدن این خشم نهایت لذت برای او بود !!
هاتف که از سکوت او به ستوه آمده بود عنان خود را از دست داد و لیوان را روی میز کوباند وگفت
_تو که زدی تو خط معامله ی دختر
چرا برای من کار نمی کنی و هنوز برای دایی حرومزادت کار می کنی!!!
سراج اخمی کرد و با تحکم گفت
romangram.com | @romangram_com