#ضربه_نهایی_پارت_240
وارد عمارت که شدند
پیرمرد بلافاصله بادیدن هاتف اخمی کرد. سراج با باز وبسته کردن چشم اورا دعوت به آرامش کرد وپیرمرد به سختی سلامی کرد و
بلافاصله خواست از انجا برود که هاتف پوزخندی صدا دار زد وبا تمسخر گفت
_تو هنوز سروپایی پیرمرد ؟! زوارت هنوز درنرفته ؟!
فک اسد فشرده شد ورنگ صورتش به کبودی زد .اما قبل از اینکه حرفی بزند سراج مداخله کرد و گفت
_اسد می تونی بری
پیرمرد دهن باز شده اش را بست وبدون گفتن کلمه ای با قدم هایی تند از آنجا دورشد
نگاه خشمگین سراج به سمت پدرش که خونسرد اورا تماشا می کرد چرخید
_فراموش نکنید اسد بیشتر از یک خدمتکار واسه من ارزش داره و محترمه
پس لطفا مواظب رفتارتون با اون باشین پدر !!
هاتف باصدای بلندی خندید . دستی در هوا تکان داد وگفت
_مگر می تونم ارزش وجایگاه این مرد رو توزندگی تو فراموش کنم؟!
خنده ش ناگهان قطع شد وبا حرص و خشمی اشکار گفت
_در زندگی پسرم همه ارزش دارن جز پدرش !!
سراج بی اهمیت به خشم او ، به سمت مبل رفت وخود را روی آن انداخت وگفت
_فکر نکنم برای گفتن این حرف های تکراری به اینجا آمده باشین پدر !!
ناخواسته کلمه ی پدر را کشید
و هاتف نفس عمیقی کشید تا شاید بتواند خشمش را کنترل کند وروی آن سرپوشی بگذارد .
تا حدودی موفق شد .مقابل سراج خود را روی مبل انداخت
romangram.com | @romangram_com