#ضربه_نهایی_پارت_239
_زیاد طول نمی کشه
سرمه لحظه ای تامل کرد .سنگینی نگاه او را روی خود احساس می کرد .
اما باز هم حرفی نزد و از آنجا دور شد .
سراج هنوز داخل عمارت نشده بود که ماشین گران قیمت وآخرین سیستم هاتف مقابل عمارت ایستاد .
پوزخندی کنج لبانش شکل گرفت و در اولین پله ایستاد .
در ماشین بلافاصله توسط راننده گشوده شد و هاتف با همان صلابت همیشگی از ماشین خود پیاده شد و سراج بعد از مدت ها پدرش را
دید .
پوزخندی کنج لبانش شکل گرفت . او هیچ تغییری نکرده بود مثل همیشه مرتب و با صورتی اصلاح شده ...
هاتف با گام هایی بلند خود را به او رساند ودرمقابل او ایستاد وبلافاصله دستان بلندش برای به آغوش کشیدن تنها پسرش از هم گشوده
شد .
او را لحظه ای در آغوش فشرد وسراج بلافاصله خود را عقب کشید وبا کنایه گفت
_کلاغ ها چه زود خبر رسوندن که من برگشتم پدر!!
هاتف بی توجه به کنایه ی جمله ی او خنده ای بلند کرد .
دستی به شانه ی پهن پسرش زد وگفت
_کارشون رو خوب بلدن . سپس سری با تاسف تکان داد و با دلخوری محسوسی گفت
_در هر صورت به نظر نمیومد تو به این زودی قصد دیدن من رو داشتی !!
سراج جوابی به اونداد .نمی خواست وارد بحث شود.
کلافه از تابش نور مستقیم خورشید گفت
_بهتره داخل بریم و خود با گفتن این جمله منتظر هاتف نماند وبه سمت داخل عمارت رفت .
romangram.com | @romangram_com