#ضربه_نهایی_پارت_238
تماس از نگهبانی خانه بود ارتباط را برقرار کرد
_قربان جناب هاتف تشریف آوردند
سراج باشنیدن این اسم ، اخم کرد.
انتظار آمدنش را به این زودی نداشت !
کلافه سیگار را در زیر سیگاری خاموش کرد وگفت
_ چند دقیقه نگهش دارین
_بله قربان حتما
سراج گوشی را روی میز انداخت واز اتاق خارج شد ومسیر باغ را درپیش گرفت .
ترجیح می داد هاتف سرمه را نبیند. برای برگرداندن سرمه ، هرچقدر حضورش مخفی می ماند همانقدر به نفعش بود .
به یک قدمی سرمه که رسید ، سرمه متوجه ی حضورش شد وبلافاصله ابروهایش در هم گره خورد . لب زیرینش را داخل دهانش کشید
و
سعی کرد مانند این ده روز گذشته حضور او را نادیده بگیرد
نگاه سردش را از او گرفت وباز به گل های زیبای مقابلش دوخت .
صورت درهم ش لبخند محوی روی لب سراج نشاند .
باید اعتراف می کرد این ظاهر ارام و مطیع اصلا به دخترک نمیامد .
خیره در نیمرخ او گفت
_باید برگردی اتاقت و تا وقتی من نگفتم بیرون نیایی
سرمه باشنیدن این جمله ناخواسته نگاهش به سمت سراج چرخید .
در این چند وقت او آزاد بود تا در کل عمارت وباغ بدون محافظی آزادنه بچرخد وحالا ...
پوزخندی زد و بدون حرفی از نیمکت بلند شد .قبل از اینکه به سمت عمارت برود صدای بم ومردانه ی سراج را شنید
romangram.com | @romangram_com