#ضربه_نهایی_پارت_237

نگاهش از نگاه خیس او پایین رفت و لرزیدن سیبک گلویش را دید . آن دختر حسابی ترسیده بود وهمین ترس نشسته در نگاهش تا
حدودی آرامش کرده بود قبل از اینکه نگاه سرکشش از گردن سفیدش پایین تر برود صدای لرزان سرمه را شنید .نگاهش مجدادا بالا
رفت وروی آن چشم سبز خیس قفل شد .
اشک چون سیل از گونه های سرمه جاری شد و برای اولین بار اهمیتی به غروری که می شکست نداد .او فقط دختر اسیری بود که به
شدت از آن نگاه نافذ ترسیده بود
_ب ب بخشید ...من..من ..
شدت گریه اجازه نداد تا جمله اش را کامل کند
سراج کلافه دستان سرد او را رها کرد وازروی جسم لرزانش بلند شد . از تخت فاصله گرفت دستی به میان موهایش کشید و باصدایی
کنترل شده به سردی خطاب به سرمه که همچنان اشک می ریخت گفت
_برگرد اتاقت
سرمه انگار منتظر شنیدن همین یک جمله بود
که بلافاصله از روی تخت بلندپایین آمد . سکندری خورد اما با گرفتن تاج تخت مانع از افتادنش شد باپشت دست پیراهنش را روی سینه
ی برهنه ش جمع وجور کرد و نگاهی به سراج که پشت به او ومقابل پنجره ایستاده بود انداخت بلافاصله با قدم هایی بلند ونامتعادل به
سمت در اتاق رفت واز اتاق خارج شد .
سراج از پشت پنجره به تماشای سرمه ایستاده بود که ساعت ها در نیمکت چوبی نشسته وبه منظره ی مقابلش چشم دوخته بود .
بعد از آن روز ،متوجه شده بود که سرمه تعمدا خود را از سر راه او کنار می کشد تا با او روبه رو نشود .

پوزخندی کنج لبانش شکل گرفت. دخترک را حسابی ترسانده بود .
باید با یاشار هرچه زودتر صحبت می کرد تا دخترک را نزد خانواده ش باز می گرداند .
سیگاری آتش زد و دود غلیظ آن را بیرون فرستاد باصدای زنگ گوشی نگاه از سرمه گرفت وبه سمت میز جلو رفت گوشی را برداشت

romangram.com | @romangram_com