#ضربه_نهایی_پارت_232
اجازه ندن هیچ موجود زنده ای بدون اجازه ی من وارد عمارت یا از آن خارج بشن !!
سپس با تمسخر ریشخندی زد وبه میز تکیه داد وگفت
_حالا فهمیدی چرا راحت می تونی تو این عمارت ازادانه جولان بدی؟!
گره ی ابروهای سرمه کورتر شد .اخمی کرد ودستانش را دور سینه حلقه کرد و به سادگی خودش پوزخندی زد .
این مرد فکر همه جا را کرده بود و باید می فهمید رهایی از این مرد به همین سادگی وراحتی نخواهد بود .
نگاهش را به دوربین هایی که در تمامی کنج های ساختمان ومحوطه ی بیرون از ان نصب شده بود چرخاند .
ولحظه ای تصویری اشنا توجهش را به خود جلب کرد ودرکمتر از چند ثانیه چشمانش گرد شد .بی شک اشتباه میدید .
دستش را ازدور سینه باز کرد وبا سرعت به سمت مانیتور خم شد وبادقت بیشتری به آن اتاق اشنا با ترکیب رنگی سفید ویاسی خیره
شد.
از ذهنش گذشت شاید دکوراسیون همه ی اتاق ها یک شکل وبا یک ترکیب رنگ است
با این فکر ، نگاهش را در اتاق های دیگر چرخاند .اما هر اتاق از ترکیب رنگ های متفاوتی استفاده شده بود وسوای آن چیزی که ضربان
قلبش را به اوج رساند آن متکایی بود که خود نیمه ی شب به کنار پنجره روی زمین انداخته بود .
کلافه وعصبی دست روی موهایش کشید و ثانیه ای آن را مشت کرد .
چطور او متوجه ی دوربین نصب شده در اتاقش نشده بود .
فکر اینکه در ان بیست وچهارساعت تحت نظر چندین چشم بیگانه بوده است اورا تا مرز جنون می رساند
نگاه خشمگینش باسرعت به سمت سراج چرخید . نگاه طوفانی اورا که دید لبخندی انحنای لبانش را به سمت بالا متمایل کرد .
در دوقدم بلند ،خود را به سراج رساند مقابل او ایستاد وبا انگشت اشاره اش محکم به مانیتور کوباند.
سرش را کمی جلوتر برد و با خشم غرید
_این..این اتاق منه !!!
سراج لبخندش را فرو داد. چشم های به خون نشسته ی این دختر به خنده اش می انداخت . خشم وطغیان این دختر گاهی زیادی به دلش
romangram.com | @romangram_com