#ضربه_نهایی_پارت_230

سرمه نگاه بی روحش را از پشت شیشه به آن مسیر زیبا دوخت وتازه متوجه شد که چه مسافتی را یک نفس دویده است .
سراج مقابل عمارت ماشین را نگه داشت و در حین پیاده شدن گفت
_پیاده شو
سرمه هم بی هیچ حرفی از ماشین پیاده شد وچند قدم عقب تر ازاو داخل عمارت شد .
سراج مستقیم وبی اهمیت به نگاه کنجکاو مستخدین از پله ها بالا رفت
سرمه با وحشت نگاهی به پله ها انداخت

قلبش این بار به کندی می تپید .
نگاه گذرایی به سمت چند مستخدمی که به صورت پراکنده ایستاده بودند واورا تماشا می کردند انداخت
سپس طارمی را با نوک انگشتان یخ زده اش گرفت وبه سختی واز عقب سراج پله هارا بالا رفت .
بالای پله ها سراج مسیر مخالف اتاق اورا پیمود ومقابل اتاق در بسته ای ایستاد
کدی را وارد کرد و سپس دستگیره را به سمت پایین کشید و در اتاق گشوده شد
حتی نیم نگاهی هم به جانب سرمه ننداخت و وارد اتاق شد .
گویی می دانست ومطمئن بود که سرمه خود با پاهایش وارد اتاق می شود
سرمه چند قدم مانده به در اتاق ایستاد
لحظه ای به فکرش خطور کرد به سمت در اتاقش بدود ودر اتاقش را از داخل قفل کند اما قدرتی مانعش شد .می دانست این فکر خوبی
نیست ومسلما هیچ در بسته ای بیشتر از چند دقیقه در مقابل این مرد قفل نمی ماند.
صلواتی زیر لب فرستاد ودستش را روی موهای پریشانش کشید آن را مرتب کرد وقامت خمیده اش راصاف کرد .
شانه هایش راعقب کشید وسعی کرد برترس نشسته در وجودش غلبه کند .
تنها چیزی که در این شرایط حالش را بدتر وپریشان تر می کرد ترسی بود که گاهی از کنترلش خارج میشد .

romangram.com | @romangram_com