#ضربه_نهایی_پارت_225
شده بود .
اه از نهادش برآمد .دیگر برای پنهان شدن بسیار دیر شده بود .
ماشین با سرعت در کنار پاهایش توقف کرد واو با وحشت یک قدم به عقب پرید .دستش روی قلبش که دیوانه وار خودش را به قفسه
ی سینه می کوباند نشست .
در ماشین باز شد و نگاه سرمه قامت ان مرد کاملا سیاه پوش را در نور دید تا با چشم های در خون نشسته ی سراج تلاقی کرد .
لحظه ای کوتاه دستپاچه شد و با دیدن آن نگاه جدی و نافذ آدرنالین خونش بالا رفت .
نامحسوس حجم زیادی از ان هوای عطرآگین راوارد ریه اش کرد وسعی کرد ان نقاب همیشگی را برچهره بزند وآرامش خودش را
حفظ کند .
شانه هایش را عقب کشید. قامتش را صاف کرد وبا پشت دست عرق نشسته روی پیشانی اش را پاک کرد .
سراج پوزخندی زد و با تمسخر پرسید
_بسلامتی بازم قصد فرار داشتی ؟!
لحظه ای مکث کرد سپس تاک ابرویی بالا انداخت وگفت
_تلاش های بی ثمرت واقعا ستودنیه !!
از پوزخند ولحن پر از ریشخند او خون در رگ های سرمه یخ زد .
ابروهایش بهم پیوست ودستانش دور سینه اش حلقه شد .
گوشه ی چشمی نازک کرد وزبانش را روی لب کشید
_شاید به ثمر نرسه اما همین که خشم تورو تحریک می کنم کافیه !!
لحن صدای محکم وپر از تمسخرش لبخند روی لب سراج نشاند .
حق با اوبود اگر هرکس دیگری جای این دختر بود واین همه بازی برای او راه انداخته بود بی شک او تحمل نمی کرد و حتما بلایی سرش
romangram.com | @romangram_com