#ضربه_نهایی_پارت_224
دستگیره را به سمت پایین فرستاد ودر باز شد .لبخندی با سرعت روی لبانش شکل گرفت وبا همان سرعت هم از روی لبانش محو شد .
این تصویر زیادی برایش آشنا بود .
صحنه ی فرار قبلیش از عمارت یاشار با سرعت در ذهنش شکل گرفت وابروهایش در هم گره خورد .
تجربه نشان داده بود فرار از عمارت به نظر سهل وساده میامد .اما واقعیت چیز دیگری بود .
در هردو عمارت هیچ یک از اتاق ها قفل نداشت وهیچ محافظی پشت در اتاقش کمین نکرده بود .
اما ...
کلافه سرش را محکم تکان داد بلکه این افکار منفی از ذهنش بیرون بریزند .
او نباید نا امید میشد وباید تمام سعی وتلاش خود را می کرد .
از پله های ایوان پایین رفت .
آسمان حالا دیگر کاملا روشن شده بود ونسیم صبحگاهی صورتش را نوازش می کرد .
نفس عمیقی کشید وانواع عطر گل های فراوان حیاط را به مشام کشید وبرای لحظه ای کوتاه از این عطر دل انگیز سرمست شد .
اما خیلی زود به خود آمد .
موهایش را پشت گوش زد
وبی درنگ به سمت در خروجی دوید .
در حین دویدن تمام حواسش بود که ناگهان دوبرمنی جلوی راهش سد نشود .
هنوز نیمی ازراه را نپیموده بود که به چهار راه رسید .
نفس زنان ایستاد .این عمارت باشکوه زیادی بزرگ و بی انتها به نظر می رسید
نگاهش را در اطراف چرخاند .
انگشتش را روی شقیقه اش گذاشت وآن را محکم فشار داد وسعی کرد بخاطر بیاورد هنگام آمدن سراج از کدام مسیر امد .
چنان غرق در فکر شد که ماشینی را که با سرعت از سمت چپ به او نزدیک میشد را ندید وزمانی متوجه آن شد که دیگر خیلی دیر
romangram.com | @romangram_com