#ضربه_نهایی_پارت_223

بیست چهار ساعت از زمانی که او پا به عمارت گذاشته بود می گذشت ودرطی آن مدت زمان ، او هیچکس را جز دختر جوانی که برای او
غذا می آورد ندیده بود.نگاهش لحظه ای روی در اتاق چرخید وروی آن ثابت ماند .
باتردید به سمت در گام برداشت ودستش روی دستگیره ی در نشست .
هر چند که در عمارت یاشار چندین بار تلاش کرده بود تافرار کند وهربار نقشه اش باشکست مواجه شده بود .اما اودختری نبود که به
این راحتی تسلیم شود وتا اخرین لحظه تلاش خود را برای رهایی وآزادی می کرد .
والان هم فرصت خوبی بود تابار دیگر شانس خود را برای فرار امتحان کند .
می دانست که سراج در عمارت نیست
چند ساعت قبل او را دیده بود که از عمارت خارج شده بود وبر نگشته بود واین فرصت طلائی خوبی بود .
با این فکر در حالیکه نفس در سینه اش حبس شده بود دستگیره را به سمت پایین داد ودر با تقه ای گشوده شد .
در را تا نیمه باز کرد وروی پنجه ی پا از اتاق خارج شد و قدم در راهروی پهن ونیمه تاریک گذاشت .
نگاهی سریع به پیرامونش انداخت .
راهرو غرق در سکوت بود وشاید نبود مرد در داخل عمارت بهترین فرصت برای فرار او بود .
روی پنجه ی پا وبدون ایجاد کوچکترین صدایی از پله ها پایین رفت
آخرین پله که رسید زن جوانی را دید که در حالیکه خمیازه می کشید با دکمه ی روپوشش مشغول بود .

دیگر برای برگشتن به اتاقش دیر شده بود.
نگاهی به پیرامون خود انداخت وسریع خود را به گلدان بزرگی که به ستون تکیه داده شده بود رساند وخود را به آن چسباند .
کمتر از چند ثانیه بعد زن در حالیکه هنوز با دکمه درگیر بود از کنارش عبور کرد واز پله ها بالا رفت .
نفس حبس شده اش را مهار کرد وقامتش را صاف کرد .باید عجله می کرد .
از پشت گلدان خود را بیرون کشید و با قدم های تندی خود را به سمت در ورودی رساند .

romangram.com | @romangram_com