#ضربه_نهایی_پارت_222

لبخند محو سراج پررنگ شد وبا مهربانی دست خود را به سمت آن ها گرفت وگفت
_بیایید دخترها دیر شده باید هرچه زودتر از اینجا دوربشیم
اولین کسی که دست در دست اونهاد دختر سیزده ساله ای بود که از گریه هق می زد .کل صورتش از آن آرایش ریخته شده سیاه شده
بود .
سراج به اوکمک کرد تا پیاده شود.دختر خود را درآغوش سراج رها کرد وسراج لحظه ای شوکه به آن دختر کم سن خیره ماند .سپس
خم شد وبوسه ای روی موهای اونشاند. وبلافاصله دست شش نفر باقیمانده به سمت او دراز شد ...
در اسکله سراج ون را نگه داشت وساک لباس را که برای دخترها از قبل تهیه کرده بود برداشت و به دست دخترهای نیمه برهنه داد
وگفت

_دخترها زود لباس بپوشین وازون پیاده شین تا به ایران برگردین
سپس خود ازون جدا شد وبه سمت فرامرز که به سمت او میامد جلو رفت
فرامرز لبخندی زد وگفت
_خداروشکر که سالمین قربان
سراج سری تکان دادوگفت
_از این به بعد دخترهاروبه تو می سپرم صحیح وسالم به خونه هاشون برسون مواظب باش یاشار بویی از جریان نبره
فرامرز چشمی گفت وچه زیبا بود لحظه ی خداحافظی دخترها با سراج و ضجه زدن های آن ها از خوشحالی آزاد شدن از آن سرنوشت
شوم در آغوش آن مرد که بی شک ناجی وفرشته ی نجات همگی آن ها بود .
آسمان گرگ ومیش بود که سرمه کلافه از پنجره ی اتاق که رو به حیاط بزرگ وزیبای عمارت قرار داشت فاصله گرفت
وسرگردان وسط آن اتاق بزرگ با دکوراسیون زیبا که از بدو وردش به آن تبعید شده بود ایستاد .
انقدر افکار گوناگون در ذهنش جولان می داد که محال بود خواب به چشمانش بیاید .

romangram.com | @romangram_com