#ضربه_نهایی_پارت_221
سراج نگران از حال دخترها بلافاصله به مرد کنار راننده هم تیر اندازی کرد واز ماشین پیاده شد .دود غلیظی از سمت جلوی ماشین به
سمت بالا می رفت
باید به سرعت دخترها را سوار ون خود می کرد .
با شلیک رگبار گلوله با عکس العملی سریع خود را زمین وروی اسفالت انداخت وبه سمت پشت ون غلتید وکنار لاستیک آن پناه گرفت .
به ساعت خود نگاهی انداخت.
دیگر زمان چندانی باقی نمانده بود
نفسش را به سمت بیرون فوت کرد و نگاهی به پیرامون خود انداخت
صدای مرد عرب را به سختی در میان همهمه وگریه زاری دختر ها شنید وخود را اماده به شلیک کرد
_تو کی هسی وچی می خوای ؟!
سراج حرفی نزد اما بلافاصله از صدا موقعیت مرد را تشخیص داد وباخیزی بلند خود را به آن سمت انداخت .سر مرد را هدف قرار داد
وقبل از اینکه مرد از شوک خارج شود تیراندازی کرد .
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد واما او فقط چهار دقیقه فرصت داشت تا دختر هارا قبل از به کار افتادن دوربین جابه جا کند واز محل دور
شود
در پشت ون را گشود.صدای فریاد و گریه ی دختر ها لبخند محوی روی لبانش نشاند .
ماسک خود را از صورت بیرون کشید .
نگاهش از روی تک به تک چهره ی ترسیده وآشفته ی دخترها عبور کرد .
به نطر نمیامد آسیب جدی دیده باشند .
با لحن ملایمی گفت
_نترسین دخترها ..دیگه همه چی تموم شد ..
بهت وناباوری ابتدا تنها چیزی بود که درنگاه خیس دخترها قابل خواندن بود
romangram.com | @romangram_com