#ضربه_نهایی_پارت_219

ابروهای سراج با احساس سنگینی نگاه دخترها در هم گره خورد .اما نگاهی به جانب آنها ننداخت .
مرد با دقت صورت تک به تک آن ها را از نظر گذراند وسپس لبخند رضایتمندانه ای روی لب نشاند وبه دومرد همراهش اشاره ای کرد
وآن ها گویی منتظر همین اشاره بودند که بلافاصله به سمت دخترها که حالا گریه را از سرگرفته بودند رفتند و ان هارا به سختی از
عمارت بیرون برده وداخل ون بزرگی کردند .
سراج بلافاصله پس از اینکه ون از عمارت خارج شد لباس سرتاسر مشکی خود را با عجله پوشید و از فرامرزپرسید
_ردیاب رو توماشین کار گذاشتین ؟!
_بله قربان
همه چی همانطوره که خواسته بودین
سراج نگاهی به ساعت خود انداخت و در حالیکه به سمت در می رفت گفت
_برو اسکله ومنتظر من باش تا دخترها رو به دستت برسونم .با کشتی تجاری هماهنگ کردم که به محض آمدن من کشتی راه بیفته
_چشم قربان ..لطفا مواظب خودتون باشین
سراج سری تکان داد وبلافاصله از عمارت خارج شد .

سراج از طریق ردیاب موقعیت ون را پیدا کرد.
پاهای خود را روی گاز فشرد
وبه سرعت ماشین ون خود افزایید .
در حین رانندگی ، اسلحه ی خود را از کیفی که در صندلی کنارش بود برداشت وصدا خفه کن ان رازد .
ماشین ون کمی جلوتر با سرعتی نه چندان بالا مشغول رانندگی بود .
باید سریع تر از آن ماشین خود را به آن جاده ی فرعی وخلوت می رساند .
کمتر از دوساعت زمان داشت واو باید قبل از طلوع آسمان دختر ها را به اسکله می رساند

romangram.com | @romangram_com