#ضربه_نهایی_پارت_217

سراج نگاهی گذرا به دخترهای نیمه برهنه که با ارایشی غلیظ وموهای شینیون شده در مقابلش به صف ایستاده بودند انداخت سپس از
شدت خشم دندان برهم سایید .
تنها چیزی که در آن دختر ها تغییر نکرده بود حالت نگاه معصومانه وملتمسانه ی آن هابود که تاروپود سراج را به آتش می کشید .
فرامرز سربه زیر درکنار او ایستاد وارام گفت
_قربان
نگاه سراج به سمت فرامرز چرخید .
فرامرز یکی از افراد مورد اعتمادش بود که از او خواسته بود بلافاصله خود را به کویت برساند تا در نقشه اش برای فراری دادن دختر
ها به او کمک کند وهمچنین دختر ها را در بازگشت به ایران همراهی کند وآن هارا سالم تحویل خانواده شان بدهد .
_بگو
_ تا چند دقیقه دیگه افراد امیر برای بردن دختر ها می رسن وهمانطور که شما خواسته بودین ما راس ساعت دوربین های مسیر وبین
راه رو هک می کنیم
سراج سری تکان داد و فرامرز با مکثی کوتاه با تردید پرسید
_قربان شما از تصمیمی که گرفتین مطمئنین ؟!
اگر عملی نشه یاشار خان وشما بد توی دردسر میفتین
سراج نگاه مستقیمش را از فرامرز به دخترهای لرزان دوخت و با لحنی مطمئن پاسخ داد
_ نگران نباش!!
واندیشید فرداشب اینموقع این دخترها درخانه ی خودشان ودرنزد والدینشون خواهند بود
فرامرز خوب می دانست که سراج به هر چیزی که بخواهد می رسد ولو آن یک چیز ، غیر ممکن باشد .
با این حال نگرانی برای رئیسش با عث شد بحث را ادامه دهد
_بهتر نیست صبر کنید تا نیمه ی شب به عمارت امیر شبیخون بزنیم ؟!!

romangram.com | @romangram_com