#ضربه_نهایی_پارت_215
کوتاه نفسش را درسینه حبس کرد .
از خودش آمد گویی ونگاه آشنای خدمه های عمارت متوجه شد که این عمارت متعلق به سراج است .
سوالی بلافاصله در ذهن آشفته اش شکل گرفت .
چرا اودر خانه ی سراج بود واما بقیه ی دخترها را به کجا فرستاده بود .
دهانش را باز کرد اما قبل از اینکه سیل کلمات از ورای لبانش خارج شود
صدای گرفته وخسته ی سراج را شنید ولبانش بلافاصله بسته شد
_تو رو به اتاقت راهنمایی می کنن
خواستی دوش بگیر وکمی استراحت کن تا وقت ناهار صدات بزنن
سرمه بی توجه به جمله ی او با چند گام بلند فاصله ی بین خودشان را پرکرد .
فکری مانند حبابی با سرعت در ذهنش شکل گرفت وبا همان سرعت ترکید واورا دچار خشم آنی کرد .
پشت چشمی نازک کرد وبالحن تند ی پرسید
_چرا من رو اینجا اوردی ؟!
سراج ابتدا به فاصله ی اندک میانشان نگاه کرد و سپس نگاهش را در نگاه او قفل کرد .
نگاه او آینه ی افکارش بود وبه راحتی از طریق چشمانش توانست افکارش را بخواند وعلی رقم خستگی که داشت لبخندی روی لب نشاند
که باعث شعله ورتر شدن آتش خشم در سرمه گردید .
بدش نمیامد کمی سربه سر آن دختر سرکش ونترس بگذارد
دستی نمایشی روی ته ریش صورت کشید و خیره در نگاه او خیلی کوتاه پاسخ داد
_سوگلم شی !!!
لحن صدای قاطع وجدی اش هیچ اثری از مزاح نداشت !!
romangram.com | @romangram_com