#ضربه_نهایی_پارت_214

وسرد بدون انعطاف گفت
_پیاده شو
سرمه نگاه پرغیضی به جانبش انداخت اما مخالفتی نکرد واز ماشین پیاده شد .
نگاهش از پشت سر او روی بنای عمارت خیره ماند ودهانش از جلال وشکوه زیبایی آن برای لحظه ای باز ماند .

کمتر از چند ثانیه بعد در عمارت زیر نگاه مستقیم سرمه گشوده شد وچند مرد وزن جوان به ردیف در ایوان ایستادند
سراج نگاه گذرایی به سمت سرمه انداخت وبدون کلامی با نگاهش به او فهماند که اورا همراهی کند سپس به سمت پله های سنگی
حرکت کرد که در دو طرفش گلدان های گل بزرگ گذاشته شده بود .
روی ایوان که ایستادند مرد تقریبا میان سالی جلو امد .سری به نشانه تعظیم فرود آورد وگفت
_مرحبا بک فی المنزل یاسیدی
(به خانه خوش آمدید قربان )
سراج لبخندی محو روی لب نشاند ودستانش را روی شانه ی مرد قرار داد
مرد میانسال لحظه ای نگاهش روی سرمه خیره ماند و مردمک چشمانش برای لحظه ای بزرگ شد وزیر لب جمله ای را به عربی
زمزمه کرد
سرمه با دیدن این عکس العمل مرد میانسال و برق نم اشک نشسته در چشمان او شگفت زده شد.
سراج به عربی جملاتی گفت که سرمه حتی کلمه ای از آن را متوجه نشد . اما باعث شد مرد میانسال با سرعت نگاه از او بگیرد و خود به
کنار بایستد.
سراج نیم نگاهی سمت سرمه انداخت که همچنان خیره محو تماشای سلیم شده بود .
بازوی ظریف سرمه را گرفت و رشته ی نگاه اورا از هم گسیخت وهمراه خودبه داخل عمارت کشاند .
داخل عمارت که شدند بازوی سرمه را رها کرد ونگاه سرمه اطراف را بادقت در نور دید .دکوراسیون زیبای عمارت برای لحظه ای

romangram.com | @romangram_com