#ضربه_نهایی_پارت_213

سراج نگاه گذرایی به ماشین دوم انداخت که دختر هارادر خود جای داده بود و با لحنی هشدارگونه گفت
_من دختر ها رو فردا صحیح وسالم ازتون تحویل می گیرم
پس مراقب دخترا باشین!!
پس از اتمام جمله اش ،روی صندلی وپشت فرمان نشست وبی اهمیت به تهدیدهای و فریاد های سرمه، ماشین را مستقیم وبا سرعت
بالایی به سمت خانه اش هدایت کرد .
در آن خیابان وهوای زیادی آشنا سعی کرد به یسنا وماه بانو فکر نکند .
کلافه سیگاری روشن کرد وآن را کنج لبش قرار داد .
ذهنش تصویر زنده ی یسنا وماه بانو را به عقب سوق داد.سپس مشغول کشیدن نقشه برای نجات جان دختر ها شد .
نقشه ای که می کشید باید کاملا حساب شده ودقیق می بود ..زندگی وسرنوشت هفت دختر در دست اوبود . پس نباید بی گدار به آب
می زد .
حریفش کم کسی نبود امیر کویت بود وکوچکترین اشتباه هیچ راه بازگشتی نداشت وپرونده ی یاشار رابرای همیشه بسته می بست.
پک عمیق دیگری به سیگار زد .
پاهایش را روی گاز بیشتر فشرد وآرنجش را به قاب پنجره تکیه داد .
باید دختر ها را ابتدا به نمایندگی از یاشار ، به آن ها تحویل می داد تا از دست یاشار خارج شود. سپس خود دست به کار میشد ودوباره
آن ها را به چنگ میاورد .
ماشین را مقابل درب سفید رنگ بزرگی نگه داشت وکمتر از چند ثانیه بعد بلافاصله در آهنی بزرگ گشوده شد و سراج ماشین را به
داخل هدایت کرد .
نگاه وحشت زده سرمه از شیشه عبور کرد . درختها در دوطرف جاده ی باریک باسرعت از کنارش عبور می کردند .
مسافت تقریبا طولانی را طی کرد ودر نهایت مقابل عمارت باشکوهی ماشین را نگه داشت وخود از ماشین پیاده شد . به سمت در عقب
رفت وآن را گشود

romangram.com | @romangram_com