#ضربه_نهایی_پارت_211
دو دختر کم سن بلافاصله گوش ماهی ها را پایین انداختند وخود را مجدادا پشت دخترهای بزرگتر مخفی کردند وبزرگتر ها ترسیده
وملتمسانه به سرمه می نگریستند تا شاید او ، بتواند به آن ها کمکی کند .
مرد چشمی گفت وبلافاصله به سمت دخترها قدم برداشت
سرمه نگاه اکنده از خشمش را به سراج دوخت و با نفرت اشاره ای به هیکل عضلانی وبرنزه ی سراج کرد و باتحقیر لب زد
_پس ادم های بی ناموس این شکلی هستند !!!!
ابروهای سراج باشنیدن این جمله درهم گره خورد و خونی که در رگ هایش جریان داشت به جوش آمد .
آرواره های لرزان وفک قفل شده و نگاه پرجذبه وپر از غیضش برای ترساندن هر کسی کافی بود جز دخترنترسی که در مقابلش قد
علم کرده بود !!!
افتاب مستقیم برسرش می تابید وهمین عصبی ترش کرده بود .
سعی کرد ارامش خود را حفط کند تا دست مشت شده اش روی صورت رنگ پریده ی سرمه ننشیند که اگر می نشست بی شک یک
دندان سالم در دهانش باقی نمی ماند .
سرمه چون جوابی از سراج نشنید پوزخندی صدا دارزد و به سمت دخترها قدم برداشت .
اما بلافاصله دستش از عقب کشیده شد وصورتش در مقابل صورت خشمگین سراج قرار گرفت .
نگاه مستقیم ونافذ سراج تا عمق وجودش رخنه کرد
زبانش را روی لبهای ترک خورده اش کشید و کوچکترین اهمیتی به ترس یکهویی نشسته در جانش را نداد
_دستم رو ول کن .باید برم پیش دخترا!!!
_تو همراه من میایی
سرمه باشنیدن این جمله لحظه ای گیج شد اما خیلی زود گیجی از نگاهش رخت بست وجای خود را به پرسش وتعجب داد.
_کجا؟!
romangram.com | @romangram_com