#ضربه_نهایی_پارت_210
کناره های ساحل مفروش از گوش ماهی وماسه های لطیف وسپید بود ودریا مثل یک حوض آرام بود .
سرمه وسراج آخرین نفربودند که از کشتی پیاده شدند
سراج نگاه خسته ی خود را در طول ساحل چرخاند .بیشتر از ساعت بود نخوابیده بود و هوای شرجی ورطوبت هوا کلافه ترش کرده
بود .
کمتر از چند ثانیه بعد ،مردی با گام هایی بلند خود را به آن ها رساند و در مقابل سراج ایستاد و با لهجه ی شدیدی گفت
_خیلی خوش آمدین قربان
بفرمایین قربان
طبق دستور تون دوتا ماشین آماده س.
سراج سری تکان داد .
لحظه ای نگاه غرق به اشک سرمه رادید و تعجب کرد.رد نگاه اورا زد
و به دوتا از دخترهای کم سن رسید
دخترا خم شده بودند وگوش ماهی ها را ازروی شن ها برمی داشتند وبا هیجان بهم نشان می دادند .
لبخندی محو روی لبش نشست ..
آن ها واقعا بچه بودند !!
نفسش را باشدت به بیرون فرستاد وگفت
_دخترهارو سو ار یک ماشین کن و آن ها رو ب ویلای یاشار ببر و جمیله رو هم صدا بزن تا برای فردا آن هارو حسابی اماده کنه !!
سرمه باشنیدن این جمله آن اندک امیدی هم که داشت تبدیل به یاس وناامیدی شد .
همه چی تمام شد ه بود وسرنوشت در نهایت بردگی به یک مشت عرب را برای آن ها رقم زده بود .
باشنیدن این دستور ، همهمه ی بین دخترها فرونشست .
romangram.com | @romangram_com