#ضربه_نهایی_پارت_209
اما با نهیبی که عقلش زد خیلی زود به خود آمد .
_کمتر از نیم ساعت دیگه ما وارد خاک کویت میشیم پس فکر اینکه بخوای کاری کنی رو از سرت بیرون کن!!!
سرمه با نفرت سری تکان داد سپس گامی بلند به سمت جلو ودر برداشت وتنه ی محکمی به سراج زد وخواست از کنار او بگذرد که
بازوهایش اسیر پنجه ی محکم سراج شد .
سراج سر خود را کمی به سمت صورت او خم کرد
_ خوب گوش کن ببین چی میگم دزد کوچولو
هیچ کس در این کشتی و در اون کشور عربی لعنتی نمی تونه کمکت کنه!
پس با حماقتت جون ادما رو به خطر ننداز !!!
سرمه خنده ای کوتاه وبلند از شدت خشم کرد .سپس زبان روی لب های خشکیده اش کشید وبا خشم غرید
_ من جون آدم ها رو به خطر می ندازم یا شما !!
سراج فشار اندکی به دست او وارد کرد و با لحن خونسردی گفت
_ما!!!
چنان محکم این کلمه ی کوتاه را گفت که نفس سرمه لحظه ای در سینه حبس شد
سراج دست او را ناگهان رها کرد و انگشت اشاره اش را هشدارگونه در مقابل صورت بی رنگ سرمه تکان داد و
لب زد
_پس هرکس که بر خلاف خواسته ی ما وبر علیه ما کاری کنه بلافاصله کشته میشه ...بخاطر همین میگم
سعی نکن با تحریک کردن دیگران جون شون رو به خطر بندازی !!!
ته این راهرو اتاق دختراس ..آماده باشید تا صداتون کنم
سرمه بدون دادن پاسخی به او با قدم هایی سست به سمت اتاق دختر ها حرکت کرد.
دختر ها پشت سرهم از پله های اهنی که ساحل رو به دریا چسبانده بود پیاده شدند .
romangram.com | @romangram_com