#ضربه_نهایی_پارت_208
سرمه نگاهی به دست سراج انداخت و ناگهان دست او را گرفت و نالید
_دخترا ،اونا یک مشت بچه ن ..لطفا اونا رو نجات بده
نگاه پر از اخم سراج از نگاه ملتمسانه ی او تا دستانش کشیده شد که در دست سرد او فشرده می شد .چند ثانیه که گذشت دست خود را
با ملایمت عقب کشید و در حین رفتن به سمت در گفت
_تو نگران وضعیت خودت باش!!
سرمه بغض کرده نگاهش را ازدر گرفت و چشمانش را بست .
سرمه سعی داشت بر ضعفش غلبه کند کشتی قرار بود تا کمتر از نیم ساعت دیگر در ساحل کویت لنگر بیاندازد واو تمام طول مسیر
دریایی را در خواب گذرانده بود.
نگاهی به پیرامون خود انداخت.
اتاق غرق در نور بود و سرمه متوجه شد سیاهی شب جای خود را به سپیدی روز داده است .
چند ساعتی بود که از حال دختر ها بی خبر بود وباید هرچه زودتر نزد آن ها بازمی گشت .
هرچند که در خواب وبیداری صدای سراج راشنیده بود که می گفت
حال دختر ها خوب است وفقط یکی از آن ها مانند اودریا زده شده که به اوهم دارو داده است .
به سختی ازروی تخت سفت وفرسوده بلند شد .صدای قیژ و ناهنجار تخت لحظه ای سکوت اتاق را درهم شکاند .
شال چروک خود را از روی تخت برداشت و ان را روی موهای نامرتبش انداخت
به سمت در رفت در را که باز کرد با سراج سینه به سینه شد .
سرمه بلافاصله خود را عقب کشید ومنتظر ماند تا سراج خود را ازچهارچوب در کنار بکشد.
اما سراج خونسرد به چارچوب تکیه زده بود و مستقیم اوراتماشا می کرد
سنگینی نگاه او را روی خود احساس کرد وبرای ثانیه ای کوتاه دستپاچه شد .
romangram.com | @romangram_com