#ضربه_نهایی_پارت_206
سراج اما ، وحشیانه اورا در چارچوب آغوش خود اسیر کرد و در حین کشیدن او به سمت پله ها از میان دندان های قفل شده اش
غرید
_حتی برای دقیقه ای هم نمیشه از تو غافل بود نه ؟!
توقسمت کار گرها چه می کنی !!
می دونی اینجا چندتا مرد هستن که مدت هاست رنگ زن به خودشون ندیدن
می دونی ممکن بود چه بلایی سرت بیارن !!
تو یک احمقی دختر!!!
شنیدن همین جمله کافی بود تاسرمه درآخرین پله بایستد وباشدت خود را به سمت عقب بکشد !!
نفسش به شمارش درآمده بود .
حجم زیادی از هوای خفه وشرجی را به ریه هایش فرستاد .
بدنش به شدت گر گرفته بود واحساس می کرد از درون می سوزد
با دستش قفسه ی سینه اش را ماساژ داد و جسم لرزانش رابه بدنه ی کشتی تکیه داد
وبا تمام ضعفی که داشت با لحنی سرشار از نفرت لب زد
_چه بلایی سرم میومد ؟!
بهم تجاوز می کردن ؟!
مگه راهی که داری من رو می بری تهش غیر از اینکه زیر دست شیخ ها میفتم
پس کارگر کشتی یا شیخ عرب پولدار،چه فرقی داره لعنتی !!
سراج با اخم خیره اورا تماشا می کرد وچون زردی صورت وعرق نشسته روی پیشانی وبالای لب اورادید لعنتی زیر لب گفت ودستی روی
موهایش کشید .
romangram.com | @romangram_com