#ضربه_نهایی_پارت_205

مرد دومی دستی در هوا تکان داد وبه تندی گفت
_نکنه یوقت احمق شی وکاری نسنجیده کنی وتو اینمملکت گل وبلبل خودت رو واسه یک لقمه نون آوراه کنی !!!

_به ما چه دخلی داره اخه .
سرمه کنج لبش را باشنیدن این جمله گاز گرفت
ونگاه ترسیده اش روی چهره ی مرد اولی که خاموش به نقطه ای زل زده بود ثابت ماند .
_حالا پاشو مرد ..پاشو بریم کمی استراحت کنیم که کلی کار داریم
این را گفت وضربه ای روی شانه ی مرد اولی زد واز آن جا دور شد .
خود را از برآمدگی بیرون کشید و نگاه دقیق تری به مرد انداخت
شاید این مرد بتواند به او کمک کند .
مرد با سر پنجه هایش روی کف کشتی ضرب گرفته بود وخود را عقب وجلو می کشید به نظر شدید کلافه میاد .
نفس خود را درسینه حبس کرد .بی صدا وروی پنجه های پا به سمت مرد جلو رفت .
نمی دانست کاری که می کند درست است یانه .. زمانی هم نداشت تا به آن فکر کند وعقلانی تصمیم بگیرد .
ثانیه ها رانباید از دست می داد.
آن مرد آشفته وبی قرار می توانست مهره ی خوبی برای نجات آن ها باشد
بیشتر از چند قدم نمانده بود تا به مرد برسد.
اما ناگهان دستش از پشت باشدت کشیده شد وتقریبا به سمت عقب پرتاب شد هینی که کشید بلافاصله با نشستن دست سراج روی
لبانش در گلو خفه شد .
مردمک درشت شده ی چشمانش وحشت زده در نگاه خشمگین او بالا وپایین می رفت !
برای لحظه ای احساس کرد در آن فضای نیمه تاریک عزرائیل را دیده است که این چنین بادیدن او بند دلش پاره شد .

romangram.com | @romangram_com