#ضربه_نهایی_پارت_204

حالت تهوعی که داشت بیشتر شده بود وهر آن می ترسید که استفراغ کند .
بدون فوت وقت دستش را روی دیوار تکیه داد وپله هارا به زحمت بالا رفت وبه راهروی عریض تر و روشن تری رسید
صدای پچ پچی راشنید اما واضح نبود .
آب دهانش را قورت داد وجلو رفت وچون دومرد سیاه را دید که دارند صحبت می کنند خود را در برآمدگی دیوار مخفی کرد
.دستش را روی دهنش گذاشت وآن را فشرد .
حالا صدا ها را واضح تر می شنید واز قضا مردخشمگینی که داشت بی پروا صحبت می کرد ودوستش سعی در آرام کردنش داشت لهجه
ی کمتری داشت واو راحت می توانست بفهمد چه می گوید
_این کشتی تجارته کوکا نه آدم دزدی !!
ماها ماه ها درخلیج سرگردونیم ورنگ خشکی نمی بینیم که نون حلال سر سفره ی زن وبچمون ببریم نه اینکه ناموس مردم رو ببریم
بدیم دست اون شیخ های از خدا بی خبر !!!
روزنه ای از امید در قلبش باز شد وکمی سرش را جلوتر برد تا بهتر بشنود
صدای مرد دومی را به سختی تشخیص داد .
نفس درسینه اش حبس شد وباز هم عرق سردی در کل بدنش نشست
_هیس !!
ساکت شو کوکا
خودت می دونی که دیوار موش داره وموش هم گوش داره !!
تازه تونسیم با این همه سختی کاری پیدا کنیم ولقمه نونی دربیاریم
به من وتو چه که این کشتی لوازم یدکی می بره یا دختر ..
ما کارمون رو می کنیم وپولمون رو می گیریم !!
_به چه قیمت کوکا..دیدی اون دختر بچه ها رو !!!

romangram.com | @romangram_com