#ضربه_نهایی_پارت_203

_برین بخورین دخترا ...
دختر ها انگار منتظر شنیدن همین جمله بودند که با سرعت به سمت سینی رفتند .
سرمه با سرگیجه لحظه ای چشم بست .
باید دربرابر خواب واین خلسه ی ناگهانی مقاومت می کرد.
باید هرچه زودتر با کاپیتان ویا کارکنان کشتی صحبت می کرد.
شاید یکی از آن ها حاضر میشد به او کمک کند .
با این فکر چشم گشود وبا تمام نیرویی که برایش باقی مانده بود از روی تخت بلند شد و قدم هایی نامتعادل به سمت در کابین رفت .
قبل از اینکه دستش دستگیره ی در را فشار دهد صدای وحشت زده ی دختر ها راشنید وبه سمت آن ها برگشت .
لبخندی محو روی لب نشاند وگفت
_من زود برمی گردم دخترا .نترسین وشجاع باشین
همین جا تو کابین بمونین تا من برگردم
صدای چشم گفتن پر بغض دخترها را که شنید مصمم تر از قبل دستگیره را پایین داد واز کابین خارج شد .
وارد راهروی نیمه تاریکی شد .به دیوار تکیه زد وبار دیگر باپشت دست عرق نشسته روی پیشانیش را پاک کرد.

زمین را زیر پای خود سست احساس می کرد .
نفس عمیقی کشید وتکیه اش را از دیوار گرفت .
نباید ضعف نشان می داد .در این شرایط ضعف نابودی بود .
نگاهی به دوطرف تاریک راهرو انداخت
.به نظر نمی امد کشتی تفریحی و یا مسافر بر باشد .
به سمت مخالف مسیری که از آن امده بودند رفت وچون به پلکان عریضی وطولانی رسید .ایستاد ونفسی تازه کرد

romangram.com | @romangram_com