#ضربه_نهایی_پارت_202

_جابر دخترها رو به اتاقشون راهنمایی کن وپذیرایی کن
جابر گویی منتظر همین دستور بود که بلافاصله به سمت دخترها رفت وبا لهجه ی شدید جنوبی گفت
_دنبالم بیایین
سرمه با تردید وناخواسته نگاهی به سراج انداخت وچون سراج با اطمینان سری تکان داد با قدم های نه چندان محکم مرد از عقب مرد
رفت ودخترها هم با او هم قدم شدند .
برای خودش هم لحظه ای عجیب آمد که چرا در آن لحظه نگاهش به جستجوی سراج درآمد وچرا باید با تایید او ته دلش قرص شود .
جابر دخترها را به سمت اتاق بزرگی که چندین تخت داشت هدایت کرد وبی هیچ حرفی خود از کابین خارج شد تا بگوید برای آن ها
چیزی برای خوردن بیاورند .

سرمه با حس وحال بدی که داشت روی اولین تخت نشست و نگاه بی حالش را در اطراف چرخاند .
شاید باید از همین کشتی برای نجات خود واین دخترها اقدام می کرد اما شدیدا احساس بی حالی وخستگی مفرط می کرد .
دلش می خواست روی تخت دراز بکشد وبدون فکر وهیچ اندیشه ای برای ساعت های طولانی بخوابد .
خمیازه ای کشید و بابی قراری با پشت دست عرق سردی که روی پیشانی وبالای لبش نشسته بود پاک کرد.
در این وضعیت فقط بیماری را کم داشت
در کابین باز شد و دومرد سینی به دست وارد شدند .
سینی ها را روی میز بزرگی که درکنج قرار داشت گذاشتند وبدون هیچ نگاه وحرف اضافه ای باسرعت خارج شدند .
سینی اول مملو از ساندویچ بود وسینی دوم انواع میوه های فصل ..
نگاه دخترها ابتدا به سینی پر از ساندویچ وسپس به سرمه دوخته شد .
بیشتر از دوازده ساعت بود که لب به چیزی نزده بودند وبه شدت احساس گرسنگی وضعف می کردند .
سرمه دهان باز کرد وبه سختی گفت

romangram.com | @romangram_com