#ضربه_نهایی_پارت_201

وخود به سمت مرد سفید پوستی که به سمت اوجلو آمده بود جلو رفت
سرمه اولین نفری بود که بعد از سراج پیاده شد و اطراف را از نظر گذراند .
چهار مرد را سوای آن مردی که باسراج خوش وبش می کرد در عرشه دید .

هر چهار نفر پوستی تیره وهیکل تنومندی داشتند وبه نظر می رسید که از خدمه ی کشتی باشند .
وحشت مانند سمی بود که ارام آرام در کل وجودش منتشر می شد وسعی در برانداختن او راداشت .
دخترها بیشتر از قبل به او چسبیده بودند و ترس به فر است در چهره ی شان موج می زد .
می دانست این کشتی عظیم الجثه بی توجه به ترس نشسته در جان آن ها سینه ی خلیج را با قدرت می شکافد تا هرچه سریعتر آن ها
را به سوی سرنوشت جدیدشان ببرد .
سرنوشتی که نمی دانست قرار است با بی رحمی چه تقدیری را برای هریک از آن ها رقم بزند .
سراج نیم نگاهی به سمت دختر های خاموش انداخت وخطاب به مرد طمع کار که بادیدن دخترها دندان گرد کرده بود با اخم گفت
_من کل پول رو به حسابتون زدم و وقتی پیاده شدیم چندین برابر بیشتر از قیمتی که توافق کردیم بهتون می دم
اما برای این کار شرطی دارم !!!
مرد طمع کار لبخندی رضایتمندانه روی لب نشاند وبا احتیاط پرسید
_چه شرطی ؟!
سراج سری تکان داد ودر حالیکه به سمت دختر ها می رفت گفت
_به موقعش می گم باید اول دخترها رو جابه جا کنیم
مرد لبخندی زد وگفت
_حتما همینطوره
سپس صدایش را بالاتر برد وخطاب به یکی ازمردها که با فاصله ی کمی از دختر ها ایستاده بود گفت

romangram.com | @romangram_com