#ضربه_نهایی_پارت_200
چند ثانیه که گذشت جرثقیل قایقی قهوه ای سوخته ای رنگ را آرام آرام وبا فاصله ی تقریبا زیادی با قایق آن ها پایین فرستاد وچون
روی آب قرار گرفت
قایقی که آن ها را حمل می کرد به سمت قایق قهوه ای رنگ رفت وبه آن چسبید
سراج خود ابتدا وارد قایق شد ودست خود را به سمت سرمه گرفت
سرمه با کمی تامل ابتدا به دست او وسپس به اطراف چشم دوخت .
همه چیز به طرز عجیبی وحشتناک بود واو هنوز آنقدری به خود نیامده بود که بخواهد لجبازی کند وخود سوار قایق شود پس برخلاف
میل باطنی با اکراه دست خود را جلو برد و بی اهمیت به تاک ابروی بالا رفته ی سراج در دستان بزرگ ومردانه ی او قرار داد وبلافاصله
به سمت او کشیده شد وبا شدت به سینه ی او برخورد کرد .
قایق تکانی خورد واو ترسیده هینی کشید وناخواسته سرش را روی سینه ی اوقرار داد .
قلبش به تندی قلب یک کبوتر بچه می لرزید .
صدای بم وشیطنت آمیز سراج را در نزدیکی گوشش شنید
_پس راسته میگن مارگزیده از ریسمون سیاه وسفید می ترسه
لحظه ای تامل کرد سپس پر حرارت تر ادامه داد
_نترس کوچولو مواظبتم
سرمه با شنیدن این جمله بلافاصله سرش را ازروی سینه ی عضلانی سراج جدا کرد .حتی در آن تاریکی برقی را که باسرعت شهاب از
چشمانش گذشت را دید واز دست خودش که بهانه ای به او داده بود تا به اوبخندد خشمگین شد .
با احتیاط از او فاصله گرفت وروی سکوی برآمده نشست ودید که سراج دخترهارا محتاطانه سوار قایق کرد اخرین نفر سوارشد و
قایق به همان آرامی که پایین آمده بود به سمت بالا کشیده شد .
قایق روی عرشه ی پشت کشتی قرار گرفت وسراج اولین نفری بود که از آن پیاده شد وخطاب به دخترها با ملایمت گفت
_پیاده شین
romangram.com | @romangram_com