#ضربه_نهایی_پارت_199
پلک هایش بی اراده گشوده شد وسعی کرد تابنشیند .
سراج که متوجه شده بود به او در نشستن کمک کرد
نگاه تار سرمه اطراف را در نور دید وچون قایق وچهره ی ترسیده وپف کرده وگریان دختر ها را دید تازه متوجه موقعیت خود شد
وتمام شب واتفاق های افتاده مانند فیلمی کوتاه در جلوی چشمان بازش به نمایش در آمد وابروهایش در هم گره خورد .
به سختی خود را از میان بازوهای برهنه ی سراج عقب کشاند . با لحنی بی جون اما تند زمزمه کرد
_ازم فاصله بگیر بهم دست نزن
سراج که حال او را خوب دید ومتوجه شد خطر کاملا رفع شده است
نگاهی به لب های برجسته ی او کرد وتاک ابرویی بالا انداخت
سپس خیلی آرام طوری که فقط سرمه بشنود .با شیطنتی پنهان لب زد
_دزد کوچولو برخلاف تصورم لبات برعکس زبون تندت عجیب شیرینه .
مردمک چشم های سرمه باشنیدن این جمله ی گستاخانه تا اخرین درجه گشاد شد
آن حالت سستی ورخوت به ناگاه از کل وجودش پر کشید وناخواسته زبانش را روی لب کشید !!
سراج با دیدن این منظره خنده ای در گلو کرد و خیره در نگاه متحیر وبهت زده ی او زمزمه کرد
_ اگر بخوای می تونی گاهی یک دزد کوچولوی شیرین بشی !!
سپس از جای خود بلند شد وخطاب به قایقران گفت
_راه بیفت ....
و خودبه سمت جلوی قایق راه افتاد.
کمتر از ساعتی بعدقایق کنار کشتی سفید رنگ بزرگی ایستاد .نگاه دخترها با ترس به آن کشتی غول پیکر دوخته شد .
در آن تاریکی شب آن کشتی با آن همه عظمت زیادی وحشت برانگیز بود .
romangram.com | @romangram_com