#ضربه_نهایی_پارت_194

دوخت .
تا یک ساعت دیگر کشتی حرکت می کرد وزمان زیادی باقی نمانده بود .
مسیر دختر ها وسرمه را باچند قدم بزرگ پیمود .
لحظه ای نگاهش خیره ماند روی نگاه خیس وپر از اشک سرمه که موهای دختر کوچکی را نوازش می کرد وسعی در آرام کردن آن ها را
داشت .
_برید سمت قایق باید سوار شین
لحن صدایش زیادی محکم بود وترس را در دل دخترها زیاد کرد وباعث شد با دهانی بسته به التماس بیفتند
سرمه با حرص نگاهی به او انداخت
سعی داشت با نگاهش به او بفهماند که چه انسان کثیفی است .
سپس نگاهش را از اوگرفت وسعی کرد
دختر های وحشت زده را آرامکند
صدای گرفته ی اورا شنید که به دختر ها دلداری می داد .
انگار خود او شرایطی سوای شرایط ان ها را داشت
که این چنین ان ها را دلداری می داد !!!
لبخندی محو در آن تاریکی ساحل روی لبانش نقش بست

_نترسین من پیشتونم وقول می دم تمام سعیم رو کنم تا کمکتون کنم ..حالا نترسین و آروم باشین بچه ها ..
هنگامیکه به قایق رسیدند .سراج به رودخانه ی نا آرام نگاه کرد .به نظر میامد که خلیج طوفانی باشد .
مردی جلو آمد ونگاهی زودگذر به دختر ها در آن تاریکی انداخت وگفت
_ سلام جناب باید عجله کنیم وقتی نمونده وباتوجه به اوضاع دریا کشتی شاید زودتر هم حرکت کنه !!

romangram.com | @romangram_com