#ضربه_نهایی_پارت_191

_اقا ..تروخدا ..من می خوام برم پیش مامانم ..
ابروهای سراج گره خورد .
حالا دیگر صدای گریه ی دخترا کابین ماشین را پرکرده بود .
جوابی نداشت تا به او بدهد .
سعی کرد آرامش خود را حفظ کند
قایق آمده بود و وقت زیادی نداشت
اشاره ای به مردی که در کنارش ایستاده بود کرد .
سپس خود را با اکراه کنار کشید ومرد بلافاصله سوار ماشین شد تا آن ها را پیاده کند .
صدای جیغ وداد دختر ها لحظه ای در کابین بلند شد وسراج نگاه کنجکاو سرمه را دید که به سمت ماشین چرخید .
مرد دیگری کنار سراج ایستاد وگفت
_آقا ساکتشون کنیم وبه چسب پهن دستش اشاره کرد
سراج سری به نشانه ی موافقت تکان داد ومرد دیگر بلافاصله سوار ماشین شد وکمتر از چند دقیقه بعد دخترها از ماشین پیاده شده
وچسبیده به هم ودر مقابل سراج قرار گرفتند
چندثانیه بعد هردوماشین روشن شدند وبلافاصله از آن جا دور شدند .
حالا سرمه کاملا واضح می توانست مقابلش را ببیند
بهت زده به تصویر مقابلش زل زد ونگاه ناباورش رو ی صورت تک به تک دخترها چرخید .
چیزی را که در آن تاریکی به سختی می دید در باورش نمی گنجید .
با قدم هایی آرام به سمت دخترها جلو رفت ودر چند قدمی آن ها ایستاد .
لب زد
_خدای من !!

romangram.com | @romangram_com