#ضربه_نهایی_پارت_190
سراج کوله اش را جابه جا کرد ونیم نگاهی به سمت سرمه انداخت که بدون حرفی به رودخانه خیره شده بود .
در آن هوای نیمه روشن و نیمه تاریک زیادی رنگ پریده ودر عین حال زیبا به
چشم میامد.
باصدای ماشینی که شنید نگاهش را از سرمه گرفت وبه دو ماشینی که باسرعت به آن ها نزدیک می شد دوخت .
ماشین هاایستادند ودر صندلی کناری راننده باز شد
مردی قد بلند وسیه چرده از ماشین پیاده شد ومستقیم به سمت سراج جلو رفت وبا لهجه ی شدید بوشهری گفت
_سلام قربان امانتی ها رو آوردیم
سراج سری تکان داد وبه سمت ماشین رفت .
تا کمتر از چند دقیقه دیگر قایقی می رسید تا آن ها را سوار کشتی کند
در ماشین تو سط مرد دیگری باز شد ونگاه سراج روی دخترها چرخید که باچشمانی وحشت زده او را می نگریستند .
بوی تندی به مشامش خورد .بوی ناخوشایندی مانند استفراغ !!
_پیاده شین
صدایش زیادی محکم بود .
دخترا تکانی خوردند اما پیاده نشدند .
برشدت وحشت آن ها در دل آن تاریکی شب افزوده شده بود .
_اقا اجازه بدین من پیاده شون کنم
سراج بی اهمیت به صدایی که شنیده بود با لحنی آرامتر ادامه داد
_پیاده شید بچه ها شما که دوست ندارید به جای قبلی برگردین !
کمتر از یک ثانیه بعد صدای بچگانه وضعیف دخترانه ای را شنید که با گریه گفت
romangram.com | @romangram_com