#ضربه_نهایی_پارت_189
اما ....لحظه ای با تردید سکوت کرد
سراج ابرویی بالا انداخت
می دانست که تنها جهان بود که می توانست به اوکمک کند
محکم پرسید
_خوب بگو می شنوم
_آشنا دارم که با کشتی تجاری ردشون کنی
اما مسئولیت کامل کار با خودته وهزینه بالایی هم برات آب می خوره !!!
سراج دستی پشت گردنش کشید
به نظر نمی رسید پیشنهاد بدی باشد وچاره ای جز آن هم داشته باشد
جهان چیزی در کاغذ نوشت و آن را سمت سراج گرفت وگفت
_اتفاقا یکی دورزه قراره بره کویت
باهاش تماس بگیرو بگو از طرف من هستی
سراج کاغذ را گرفت واز جای خود بلند شد وتشکر کرد
جهان سری تکان داد وگفت
_ خوشم نمیاد تو این جور کارا دست داشته باشم .اینم چون تو بودی کمکت کردم
سراج سری تکان داد واز آن جا فاصله گرفت .
اسمان گرگ ومیش بود که پیرمرد ماشین را در در کنار رودنگه داشت وسراج از ماشین پیاده شد .
در عقب را باز کرد و سرمه هم به ناچار
پیاده شد وکمی عقب تر رفت وایستاد وبه رودخانه ی اروند مقابلش خیره ماند .
romangram.com | @romangram_com