#ضربه_نهایی_پارت_187

مستقیم به سمت ساختمان جلو رفت .
کار برای انجام زیاد داشت وزمان کم !!
باید فکری می کرد تا دختر ها را به کویت می رساند .
نباید بی گدار به اب می زد .
ابتدا باید سراغ ادم پر می رفت

از بابت سرمه نگرانی نداشت چون اورا با کارت شناسایی یسنا هم می توانست رد کند.
اما دختر ها را نمی توانست با کشتی مسافر بری رد کند.
سراج مسیر آشنای راهروی باریک نم دار وتاریک را پیمود و وارد حیاط شد .
ابتدا نور مستقیم خورشید چشمانش رازد آن را باز وبسته کرد سپس با قدم هایی تند به سمت ساختمان تقریبا فرسوده ای که در انتهای
آن حیاط کوچک قرار داشت رفت .
دستگیره ی در را به سمت پایین کشید ودرباصدای خشکی در پاشنه چرخید وباز شد .
کفش خود را در آورد وداخل اتاق کوچک نشیمن شد ومجدادا به سمت راهروی انتهای اتاق پیچید ودرا اتاقی را گشود و وارد اتاق شد
وجهان را دید که پشت میزی نشسته بود به سمت اورفت وجهان چون اورا دید عینک ذره بینی خود را از چشم درآورد.
لبخندی پهن روی لب نشاند وبا پشت آستین خود پیشانی خیس از عرقش را پاک کرد واز جای خود بلند شد و با لحنی تملق آمیز دست
خود را به سمت او جلو گرفت و گفت
_خوش اومدی پسر جمشید
سراج دست او را فشرد و با طعنه اشاره ای به میز کرد وگفت
_بعد از چند سال بعید می دونستم باز هم تو این دخمه ببینمت
جهان بی تفاوت نگاهی به اطراف انداخت وگفت

romangram.com | @romangram_com