#ضربه_نهایی_پارت_186


_دنبالم بیا
سرمه برای آخرین بار به اطراف خود چشم چرخاند ومثل یک مرده ی متحرک از عقب او قدم برداشت.
انگشت سراج روی زنگ در قرار گرفت وآن رافشرد ودر کمتر از چند ثانیه در توسط پیرمردی گشوده شد خود را کنار کشید وبا
صدایی که می لرزید گفت
_سلام سراج خان خوش امدین
سراج جواب سلام اورا داد و خود کنار ایستاد تا ابتدا سرمه داخل شود .
پوزخندی کنج لب سرمه را به سمت بالا متمایل کرد که دور از چشم سراج نماند
تاک ابرویی بالا انداخت .
کمی سرش را به سمت او خم کرد وبالحن کشداری زمزمه کرد
_ جنتلمن نیستم دزد کوچولو!!
منتها حوصله ی موش وگربه بازی روهم ندارم
حالا بیفت جلوی من !!!
سرمه سر خود را عقب کشید و پشت چشمی برایش نازک کرد و طرح پوزخندش عمیق تر شد
نگاهی به پیرمرد انداخت.
دستارشیری رنگی به سر بسته بود و پیراهن سفید یکسره ای به تن داشت .
صورت سیاه و آفتاب سوخته ش کنایه یی به آفتاب تند وسوزان وبی رحم آنجا بود .
_تا کی باید منتظر بمونم دختر !!
باصدایی که شنید نگاهش را از پیرمرد گرفت
سلام آرامی کرد واز کنارش عبور کرد داخل حیاط بزرگی شد وکمتر از چند ثانیه سراج هم کنارش قرار گرفت وبدون اینکه حرفی بزند

romangram.com | @romangram_com