#ضربه_نهایی_پارت_183

کمی که گذشت سرفه های او قطع ونفس کشیدنش طبیعی تر شد .
ماشین مقابل خانه ای ایستاد ونگاه خواب الود وخسته ی سرمه از پنجره به سمت سراج چرخید.
سراج نیم نگاهی سمت او انداخت و با صدایی که از بی خوابی دورگه شده بود گفت
_پیاده شو
کلید قفل ماشین را زد و خود زودتر از سرمه پیاده شد وکش وقوسی خسته به بدنش داد .
آسمان گرگ ومیش بود و با پیاده شدن سرمه از ماشین نسیم خنک صبحگاهی گونه هایش را نوازش کرد و باعث شد خواب تا حدودی
از سرش بپرد وفکرش بیشتر کارکند .
نگاهش اطر اف را بادقت از نظر گذراند
در کوچه ای تقریبا پهن و خلوتی ایستاده بودند که تنها دوتا خانه ی ویلایی در آن قرار داشت که فاصله ی هردو خانه باهم بسیار زیاد بود
.
نگاه کلافه اش را به سراج دوخت
وبعد از چند ساعت سکوت در نهایت لبانش را ازهم فاصله داد وپرسید

_برای چی خرمشهر اومدیم ؟!
این را از تابلویی که هنگام ورود به شهر نوشته شده بود به شهر خرمشهر خوش امدین متوجه شده بود
نگاه مستقیم سراج در نگاه سرمه قفل شد وقلب سرمه شروع به تند زدن کرد
گاهی تنها یک نگاه این مرد کافی بود تا او را به وحشت بی اندازد .
اما قیافه ی آرامش ترس نشسته در جانش را نشان نداد
سراج چینی به پیشانی انداخت و با همان لحن سرد همیشگی گفت
_هرچی کمتر بدونی به نفعته

romangram.com | @romangram_com